X
تبلیغات
به ویب سایت احمد هجرت عاصم خوش آمدید - مسایل سیاسی اقتصادی جهان سوم

به ویب سایت احمد هجرت عاصم خوش آمدید

محصل علوم سیاسی رشته روابط بین الملل

مسایل سیاسی اقتصادی جهان سوم

 طرح مساله:

اگر مهمترین موضوع روابط بین الملل تا پایان جنگ جهانی دوم موضوع جنگ و صلح بود، با مشاهده و دقت عملی به نظر می­رسد که اساسی­ترین موضوع نیمه دوم قرن بیستم و قرن بیست و یکم برای بسیاری از کشورها از جمله آن دسته کشورهایی که ما تحت عنوان "جهان سوم" از آنها یاد می­کنیم، موضوع توسعه­یافتگی می­باشد.

پس از جنگ جهانی دوم شاهد موج عظیمی از استعمار­­ زدایی و پیدایش کشورهای موسوم به جهان سوم می باشیم که یکی از اهداف اساسی این کشورها پس از کسب استقلال، رسیدن به توسعه­یافتگی و تحول در منزلت ملی­شان بوده است. در مورد توسعه یافتگی شاهد تجارب متفاوتی درمیان کشورهای جهان سوم می­باشیم. از یک سو کشورهایی مانند کره­جنوبی، سنگاپور، مالزی و برخی دیگر از کشورهای آسیای جنوب شرقی را مشاهده می­کنیم که توانسته­اند خود را از سطح یک خرد قدرت محلی در دهه 1950 به یک قدرت بزرگ تک بعدی در دهه 1980 ارتقاء دهند. از طرف دیگر کشورهایی مانند ایران، عراق، کوبا و افغانستان را مشاهده می کنیم که همچنان بعنوان خرد قدرتهای محلی یا کشورهای حاشیه­ای باقی  مانده اند.

بنابراین با توجه به اینکه یکی از اهداف اساسی همه کشورهای جهان سوم پس از کسب استقلال رسیدن به توسعه یافتگی و تغییر در قدرت ملی­شان بوده است، سوال اساسی که در درس مسائل سیاسی اقتصادی جهان سوم مطرح می­شود این است که چه مشکلات ساختاری سیاسی و اقتصادی مانع توسعه­یافتگی کشورهای جهان سوم شده است.  

فرضیه اساسی ما این است که دولت کوتاه­ترین ومنطقی­ترین راه رسیدن به توسعه یافتگی در کشورهای جهان سوم است و اساساً توسعه یافتگی کشورهایی جهان سوم تنها از طریق دولت امکان پذیر می باشد.

به عبارت بهتر درس مسائل سیاسی اقتصادی جهان سوم از لحاظ شناخت­شناسی برای دانشجویان علوم سیاسی و روابط­بین الملل این حسن و مزیت را دارد که برای او سوال مهم ایجاد کند مبنی بر اینکه: چگونه کشورهای جهان سومی کره­جنوبی، مالزی، سنگاپور  در دهه 1950، از سطح یک خرد قدرت محلی به یک قدرت بزرک تک بعدی در دهه 1980 مبدل شده­اند در حالیکه در طی همین دوره زمانی کشورهایی مانند عراق، ایران وکوبا و کره­شمالی در حالیکه از لحاظ جایگاه و منزلت ملی در دهه 1950 تفاوت چندانی با این کشورها نداشته­اند، همچنان در حال حاضر بعنوان قدرتهای محلی باقی مانده­اند. بنابراین لازم است که مشخص شود که تفاوت کشورهای جهان سوم از کجا ناشی شده است  که کشور جهان سومی مانند ترکیه به یک ابرقدرت منطقه­ای چهار بعدی مبدل شده است در حالیکه بحرین بعنوان خرد قدرت محلی باقی مانده است[1].

با توجه به سوال اساسی که مطرح شد ما در این درس حول چهار محور صحبت خواهیم کرد:

محور اول تشریح و پردازش مفاهیم جهان سوم و توسعه یافتگی است . قبل از ارائه و تشریح فرضیه در مورد سوال مطرح شده لازم است که شاخص­های کشورهای جهان سوم و توسعه یافتگی بعنوان مفاهیم اساسی و کلیدی بحثمان مشخص گردد.

برای پاسخگویی به سوال مطرح شده محورهای دوم وسوم سازماندهی شده است. در محور دوم مهمترین مشکلات کشورهای جهان سوم از منظر سطح تحلیل خرد بحث می­شود در این محور نقطه تمرکز بحث روی دولت و نهادهای مدنی در کشورهای جهان سوم می­باشد. در محور سوم قالب بحث ما تغییر می­کند. در این محور ما مشکلات کشورهای جهان سوم را از منظر سطح تحلیل کلان بحث می­کنیم.

درمحورچهارم ما تلاش می­کنیم بر اساس فاکتورهای ذکر شده در دوسطح تحلیل کلان و خرد مشخصاً به این موضوع بپردازیم که چگونه می­توان با تولید قدرت متناسب بازمان قدرت ملی کشور را بهبود بخشید.

بنابراین نقطه ورود به درس مسائل سیاسی- اقتصادی جهان سوم تشریح و شکافتن مفاهیم جهان سوم و توسعه­یافتگی و نقطه خروجی چگونه ارتقاء  و بهبود قدرت و منزلت ملی توسط کشورهای جهان سوم می­باشد.

 محور اول :تشریح و شکافتن مفاهیم جهان سوم و توسعه یافتگی

در کنار اصطلاح جهان سوم بیش از بیست اصطلاح و عناوین دیگر وجود دارد که برای نامیدن این دسته ازکشورها به کار می­رود ما در این بخش تلاش داریم، ضمن توضیح محتوا و معنای برخی از مهمترین اصطلاحات و عناوین مربوطه، ابهامات مربوط به هر کدام را تا حدود  زیادی برطرف کنیم.

1-کشورهای جهان سوم

اصطلاح جهان سوم طی چند سال اخیر یکی از رایج­ترین عناوین برای گروه بزرگی از کشورهای جهان سوم بوده است. باوجود این، اصطلاح مذکور معنا و مفهومی متغییر و در عین حال مبهم داشته است.

گفته می­شود اولین بار در سال 1952 یعنی در اوج جنگ سرد، اقتصاددان فرانسوی آلفرد سووی  اصطلاح جهان سوم را به منظور طبقه بندی آن دسته از کشورهای جهان که از دو بلوک سیاسی، اقتصادی و سیاسی آن زمان یعنی بلوک شرق و غرب خارج بودند، به کار برد .

این موضوع که اصطلاح جهان سوم و دیگر اصطلاحات وابسته به آن ابتدا در فرانسه به کار گرفته شد امری اتفاقی نبوده است . دراین خصوص می توان به دو موضوع اشاره کرد:

اول آنکه کلمه سوم ریشه در تاریخ تحولات سیاسی اجتماعی فرانسه دارد و سابقه آن به انقلاب کبیر فرانسه در سال 1789 باز می­گردد. قبل از انقلاب کبیر فرانسه طبقه متوسط روبه رشد شهری (طبقه بوژوازی) در مقابل دو طبقه بالای آن روزگار یعنی اشراف و ارباب کلیسا به طبقه سوم معروف بود و در سالها ی اولیه انقلاب فرانسه حکومت انقلابی که از میان همین طبقه برخاسته بود، خودش رادر مقابل دو طبقه حاکم قبلی(دربار و کلیسا)  حکومت سوم می­نامید.

دوم آنکه کشور فرانسه از همان ابتدای تشکیل نظام دو بلوکی پس از جنگ جهانی دوم، نسبت به موقعیتش در بلوک غرب ناراضی وناخشنود بوده و همواره به قسمی تمایل خود را به استقلال از این بلوک­بندی نشان می­داد. لذا به کار گیری اصطلاح جهان سوم طی آن سالها از سوی این کشور به نوعی فرافکنی این تمایل می تواند تعبیر گردد.

حال معنای اولیه جهان سوم که به جایگاه کشورهای جهان سوم در بلوک بندیهای نظامی سیاسی و اقتصادی دوران جنگ سرد مرتبط می­شد، معنایی انفعالی داشت، بنابراین بسیاری از رهبران جهان سوم تلاش نمودند که معنایی فعال به جهان سوم دهند .

اولین اقدام را در این جهت رهبران یوگسلاوی سابق انجام دادند . رهبران یوگسلاوی سابق که از ادغام خود در بلوک شرق ناراضی بودند، نظریه نیروی سوم رابه معنای بلوکی از کشورهای مستقل جهان سوم که خواهان حفظ استقلال خویش و ایفای نقش فعال در مقابل دو بلوک دیگر بودند مطرح ساختند . این نظریه به تدریج از سوی بسیاری از رهبران جهان سوم نظیر هند، اندونز ی و مصر پیگیری و حمایت شد و در نهایت به تشکیل جنبش عدم تعهد در سا ل 1955منجر شد .

رهبران چین کمونیست تفسیر دیگری از جهان سوم ارائه دادند. طبق نظریه سه جهان مائو تسه دون کشورهای جهان به سه دسته تقسیم می شدند:

جهان اول: شامل دو ابر قدرت امپریالیستی یعنی ایالات متحده امریکا و شوروی سابق.

جهان دوم: شامل کشورهای اروپای غربی، ژاپن، کانادا و آن دسته از کشورهای اروپای شرقی که دنباله­رو اتحاد جماهیر شوروی سابق بودند .

جهان سوم: شامل بقیه کشورهای جهان.

نتایج عملی که مائو وپیروانش از نظریه سه جهان می­گرفتند جالب بود . آنها تلاش می­کردند که معنایی فعال و حتی انقلابی به مفهوم جهان سوم دهند. آنها نظریه سه جهان را که مربوط به روابط بین  الملل بود به نظریه خودشان در خصوص انقلاب پیوند دادند . در نظریه انقلاب مائو روستاییان و دهقانان نیروی اصلی انقلابند که باید توسط رهبران انقلابی بسیج شوند تا شهرها را محاصره نموده و به تصرف درآورند و سر انجام قدرت را به دست گیرند. مائو و پیروانش این نظریه را به سطح بین­المللی نیز تعمیم می­دادند و مدعی بودند که کشورهای جهان سوم مانند روستاییان و دهقانان جهانند که باید شهرهای جهان یعنی  کشورهای امپریالیست را محاصره کرده و به تسلیم وادارکننند .

با رواج مباحث مربوط به نوسازی، توسعه و عقب ماندگی پس از جنگ جهانی دوم، اصطلاح جهان سوم نیز معنای وسیع­تری یافت به این صورت که معنا و تفاسیر مربوط به هر کدام از این اصطلاحات بر معانی قبلی جهان سوم افزوده شد. به عنوان مثال جهان سوم مترادف شد با کشورهای در حال توسعه، در حال نوسازی و عقب مانده.

2-کشورهای در حال رشد

اصطلاحات دیگری که برای کشورهای موسوم به جهان سوم به کار می­رود عبارتست از کشورهای درحال رشد، در حال توسعه و در حال نوسازی، چون مفهوم توسعه در بخش دوم همین محور به صورت مشخص و جداگانه بحث می شود لذا از پرداختن به این مفهوم اجتناب شده و دو مفهوم در حال رشد و در حال نوسازی مورد بررسی قرار می گیرد .

مفهوم رشد در مباحث مربوط به کشورهای جهان سوم غالباً در معنای اقتصادی آن به کار می­رود و رشد اقتصادی کشورها معمولاً بر اساس شاخص­هایی چون تولید ناخالص ملی و تولید سرانه ملی محاسبه می شود. تولید ناخالص ملی عبارتست از ارزش پولی همه کارها و خدماتی که طی یک سال در اقتصاد یک کشور چه  در بخش خصوصی  و بخش دولتی تولید ومبادله شده است . تولید سرانه ملی عبارتست از تقسیم تولید ناخالص ملی بر تعداد جمعیت یک کشور. به عنوان مثال اگر تولید ناخالص ملی افغانستان 1 میلیارد دلار در سال باشد و جمعیت افغانستان حدود سی میلیون نفر، حدود  33 دالر درآمد یاتولید سرانه ملی هر افغان در سال می­گردد.

در به کارگیری شاخص­های تولید ناخالص ملی و درآمد سرانه ملی برای سنجش رشد کشورها دو مشکل وجود دارد که یکی به نحوه حصول تولید ناخالص ملی و دیگری به چگونگی توزیع درامد سرانه ملی در داخل آن کشورها مربوط می شود .

در مورد نحوه حصول تولید تولید سرانه ملی اگر شما به برخی از کشورهای جهان سوم بویژه به کشورهای نفت خیز خلیج فارس نگاه کنید، متوجه خواهید شد که درآمد سرانه ملی کشورهایی مثل عربستان، قطر، بحرین وکویت در طی برخی از سالها حتی بیشتر از کشورهای صنعتی می­باشد . حال سوال این است که آیا می­توان کشورهایی که از طریق فروش منابع زیرزمینی شان آن هم با مدیریت، تکنولوژی و سرمایه خارجی به درآمدهای کلانی دست یافته اند با کشورهایی که از طریق ابداع و تولید علم به در­آمدهای ملی قابل توجهی دست یافته­اند از لحاظ رشد اقتصادی یکسان بدانیم .

مشکل دوم به نحوه توزیع درآمد ملی کشورها باز می گردد. آیا دو کشور جهان سومی که به لحاظ درآمد سرانه ملی نسبتاً یکسان هستند ولی در نحوه توزیع این درآمدها میان گروههای مختلف جامعه باهم تفاوت دارند، می توانند به لحاظ دیگر شاخص­های رشد اقتصادی در یک ردیف قرار بگیرند. پاسخ به این سوالات است که ما را به بحث درباره کیفیت رشد اقتصادی می­کشاند و مشخص می­کند که مفهوم رشد باوجود آنکه برخی از ویژگیهای کشورهای جهان سوم را بیان می کند،  اصطلاح مناسبی برای نامیدن این کشورها نمی­تواند باشد.

3- کشورهای در حال نوسازی

آنچه که به نام مکتب نوسازی معروف است حاصل مباحث و نظریاتی است که در دهه­های 1950 و 1960 از سوی برخی از پژو هشگران امریکایی در مورد کشورهای جهان سوم ارائه شده است .

محور و عصاره بحث مکتب نوسازی این است که این مکتب جوامع موجود در جهان امروز را به دو دسته سنتی و نوین تقسیم می کنند.آنها جوامع غربی را نمونه و الگوی جوامع مدرن و شاخص های این جوامع را به عنوان معیارهای نو بودن در نظر می­گیرند و در مقابل جوامع موسوم به جهان سوم را به عنوان جوامع کم و بیش سنتی تلقی می­کنند و سپس نوسازی را عبارت از فرایندی می­دانند که طی آن جوامع بشری از حالت سنتی به حالت نوین در می­آیند .

مهمترین شاخصها و الگوهای نوسازی از منظر شاخه ساختارگرای مکتب  نوسازی به شرح زیر است :

الگوهای وضعیت سنتی                                                      الگوهای وضعیت مدرن

عاطفی                         غیر عاطفی

جمع­گرایی                       خود­گرایی

انتساب                        اکتساب

تداخل کارکردها                تفکیک کارکردها

این متغیرها و الگوها نشان دهنده این است که در جوامع سنتی رفتار انسانها بر احساس و عاطفه مبتنی است در حالیکه در جوامع مدرن جنبه های احساسی و عاطفی از میان رفته و عقل جای آن را می گیرد. انسانها  در جوامع سنتی به جمع (قبیله خویشاوندان و غیره ) وابسته است درحالیکه در جوامع مدرن فرد به خود متکی است .

در جوامع سنتی ارزشها، مقام­ها و موقعیت­ها بر اساس نسبت اشخاص (یعنی تعلق به فلان خانواده یاطبقه است) در حالیکه در جوامع مدرن موقیعت­ها و مشاغل بر اساس صلاحیت و توانایی است .

حال از منظر مکتب نوسازی؛ نوسازی فرایندی است که درجریان آن گونه­ای از رفتارها یا وضعیت­ها به گونه یا قسم دیگری تبدیل می­گردد .

مکتب نوسازی دارای شاخه­های فکری مختلفی بوده است و این بدان خاطراست که ما می­توانیم نوسازی را درسطوح مختلف سیاسی، اجتماعی و روانی بحث کنیم.

نقد مفاهیم در حال رشد و درحال نوسازی :

تا اینجا معنا و کاربرد هر یک از مفاهیم در حال رشد و درحال نوسازی به طور مجزا بررسی شد . مااصطلاحاتی چون در حال رشد درحال توسعه و درحال نوسازی را به این منظور به کار می بریم که کشورهای جهان سوم را از دیگر کشورهای جهان متمایز کنیم . اما در این جا این سوال پیش می­آید که آیا رشد توسعه و نوسازی با هر تعریفی که از آنها داشته باشیم حد نصاب مشخص دارند آیا جوامع غربی به این حدنصابها رسیده­اند و کشورهای جهان سوم در حال رسیدن به آن می باشند .

کاربرد اصطلاحات درحال رشد در حال نوسازی و درحال توسعه برای کشورهای جهان سوم این توهم را پیش می­آورد که گویا تفاوت و فاصله این کشورها با کشورهای پیشرفته فقط یک تفاوت و فاصله زمانی است و کشورهای جهان سوم نیز مدتی دیگر به وضعیت مشابه کشورهای پیشرفته خواهند رسید.

4-کشورهای شمال و جنوب :

عده­ای تقسیم کشورهای جهان را به سه دسته و یا بیشتر نوعی تحریف می­دانند و بر این باورندکه دنیا فقط از دوگروه متضاد و متفاهم تشکیل شده است که منافع­شان به هیچ وجه با یکدیگرسازگار نیست . اصطلاحات دو گانه ای نظیر کشورهای شمال و جنوب و همچنین کشورهای فقیر و غنی، توسعه­یافته و توسعه­نیافته کم بیش از همین دیدگاه دوگانه سرچشمه می گیرد .

اصطلاح شمال و جنوب برای نخستین بار توسط یک صاحب نظرجغرافیای سیاسی آلمانی به نام هاوس هوفر قبل از جنگ جهانی دوم به کار برده شد. او قبل از جنگ جهانی دوم جهان را به دو بخش شمال و جنوب تقسیم کرده و معتقد بود که قدرت­های بزرگ جهان همگی در بخش شمالی کره­زمین قرار گرفته­اند. هوفر چهار کشور قدرتمند را از غرب به شرق برشمرد که عبارتند از : ایالات متحده آمریکا، آلمان، روسیه و ژاپن.

 اصطلاح شمال و جنوب بعد از جنگ جهانی دوم نه در معنای جغرافیای سیاسی آن بلکه عمدتاً در معنای اقتصادی از سوی محافل سیاسی و برخی از سازمانهای بین المللی به کار برده شد. باوجود این باید به این نکته توجه داشت که تقسیم بندی جهان به دوبخش شمال و جنوب صرفاً جنبه توصیفی داشته و ابداع کنندگان و استفاده کنندگان آن کمتر به معنای تعلیلی(علتی) آن توجه داشته­اند؛ به عبارت دیگر به کار بردن این اصطلاح به این معنی نیست که کشورهای شمال به علت  قرار گرفتن در نواحی شمال کره­زمین و کشورهای جنوب به علت قرار گرفتن در نواحی جنوبی کره­زمین توسعه یا عدم توسعه یافته­اند .

5-کشورهای وابسته و پیرامونی :

اصطلاحاتی نظیر وابسته و پیرامونی نیز به فراوانی برای کشورهای موسوم به جهان سوم به کار می­روند صاحب نظرانی که مفهوم وابستگی و پیرامونی  را در مورد کشورهای جهان سوم به کار می­برند عقب­ماندگی و توسعه­نیافتگی کشورهای جهان سوم را نتیجه استعمار و پیدایش نظام سرمایه­داری می­دانند اما هرکدام تفسیر و برداشت خود را دراین زمینه دارند.

مکتب وابستگی اساساً توسعه­نیافتگی کشورهای جهان سوم را روی دیگر رشد و پیشرفت کشورهای توسعه­یافته می­دانند به عبارت بهتر صاحب نظرانی که از مفهوم وابستگی در خصوص کشورهای جهان سوم استفاده می­کنند بر این باورند توسعه­یافتگی و توسعه­نیافتگی هردو نتیجه وضعیت مدرن می­باشد  و توسعه­یافتگی کشورهای پیشرفته به بهای عقب ماندگی و عدم توسعه کشورهای جهان سوم امکان پذیر شده است. این دسته از نظریه پردازان استدلال می کنند که عقب ماندگی کشورهای  جهان سوم زمانی آغاز شده است که این کشورها تحت سلطه استعمار قرار گرفته­اند وگرنه تا قبل از برقراری رابطه استعماری و استثماری کشورهای جهان سوم اگر به معنای امروزی آن توسعه­نیافته نبودند عقب مانده نیز نبودند. بنابراین فاصله کشورها به مسئله زمان محدود نمی شود بلکه باید آن را باید به یک رابطه ساختاری سلطه و وابستگی بین کشورها نسبت داد .

پس از منظر مکتب وابستگی، کشورهای وابسته کشورهایی است که تحولات آنها تحت تاثیر و کنترول کشورهای دیگر است و دراین معنا وابستگی روی دیگر سکه استعمار می باشد .

 گفتیم صاحب نظرانی که از مفهوم پیرامونی در مورد کشورهای جهان سوم استفاده می­کنند نیز علت توسعه نیافتگی کشورهای جهان سوم را در قالب عملکرد نظام سرمایه داری تو جیه می کنند. به اعتقاد مکتب پیرامونی اگر پیدایش نظام سرمایه داری را  قرن شانزدهم بدانیم، این نظام سرمایه داری از قرن شانزدهم تا قرن نوزدهم که تبدیل به یک نظام جهانی شود یک قسم تقسیم کار بین المللی بوجود می آورد که بر اساس این تقسیم کار، کشورها به سه دسته تقسیم شده­اند:

الف)کشورهای مرکز، کشورهایی هستند که پیشرفته­ترین فعالیتهای اقتصادی نظیر بانکداری، تولید صنعتی و کشاورزی پیشرفته وفنی را انجام می­دهند و دریک کلام تولید کننده علم، فن و سرمایه می­باشند.

ب)کشورهای شبه مرکز کشورهایی می باشند که بخشی از فعالیت اقتصادی آنها مدرن و بخشی فعالیت اقتصادی آنهاسنتی می­باشد. در واقع این کشورها هم دریافت کننده علم سرمایه و  هم صادر کننده علم و سرمایه می باشند.

ج)کشورهای پیرامونی کشورهایی هستند که عمدتاً تولید کننده مواد خام برای دو دسته دیگر یعنی کشورهای مرکز و شبه مرکز می باشند و  به صورت کلی نقشی در تحولات نظام بین المللی ندارند .

حال نکته مهم این است که در اندیشه طرفداران نظام جهانی قرار گرفتن کشورها در یکی از این سه جایگاه تابع همت و کارگردانی دولتمردان آنها می­باشد، بنابراین طی زمان هر کدام از کشورها می­توانند به جایگاه بالاتر یا پایین­تر دست یابند اما این تغییر منزلت کشورها تغییری در نظام سرمایه داری بوجود نمی­آورد .

نتیجه­گیری

حال پس از مروری که بر تعدادی از اصطلاحات و عناوین رایج درمورد کشورهای جهان سوم داشتیم هنوز این سوال باقی است که کدام اصطلاح برای نامیدن این دسته از کشورها بهتر است.

گفتیم اصطلاحاتی نظیر در حال رشد و در حال نوسازی علیرغم اینکه بیان کننده برخی از ویژگیهای کشورهای جهان سوم می باشد اما ابهامات زیادی نیز دارند . همچنین واژه­هایی چون وابستگی و پیرامونی نیز شدیداً جنبه ایدیولوژیک و ارزشگذارانه دارند.کاربرد اصطلاح جهان سوم گرچه تاکنون متداول است اما اگرجهان سوم را هنوز هم به منظور دسته­بندی کشورها در دوران جنگ سرد به کار ببریم به کارگیری آن درست نمی­باشد. به نظر می­رسد اگر این بار کلمه سوم را نه به معنای جایگاه این کشورها در بلوک بندیهای جهانی بلکه به معنای اقتصادی و جایگاه و رتبه این کشورها درهرم قدرت اقتصادی به کار ببریم نسبت به سایر اصطلاحات، بیشتر ویژگیهای کشورهای جهان سوم را می رساند[2].

در مجموع می توان شاخصهای زیر را برای تفکیک کشورهای جهان سوم از سایر کشورها برشمرد :

1-کشورهای جهان سوم عمدتاً تولید کننده مواد خام و اقتصاد آنها تک محصولی می باشد یعنی اینکه صادرات عمده این دسته از کشورها را عمدتاً یک ماده خام تشکیل می دهد.

2-موازنه تجاری این دسته از کشورها عمدتا منفی است. موازنه تجاری از حاصل جمع صادرات و واردات بدست می­آید اگر واردات بر صادرات بیشتر باشد موازنه تجاری منفی و اگر صادرات بر واردات بیشتر باشد موازنه تجاری مثبت است .

3-در کشورهای جهان سوم برعکس کشورهای پیشرفته تکنولوژی بیشتر کاربر است یعنی بیشتر سرمایه نیروی کاراست. بنابراین آمدن تکنولوژی در این کشورها ساختار تولید را به هم می­زند و موجب شکاف اقتصادی می شود .

اصول و مبانی ثابت توسعه یافتگی (مبانی عقلی توسه یافتگی)

مباحثی راکه در اینجا مطرح می­کنیم شامل دو بخش است بخش اول اختصاص دارد به مهمترین مباحاث نظری که امروزه در مورد توسعه­یافتگی کشورهای جهان سوم وجود دارد. بخش دوم از اصول و مبانی عقلی توسعه­یافتگی به عنوان نظریه­ای یاد می­کنیم که می­تواند به بهترین شکل بحث توسعه­یافتگی را برای ما توضیح دهد.

مدرنیسم و توسعه­یافتگی :

مهمترین مباحثه و مشاجره ای که امروزه در خصوص توسعه یافتگی کشورهای جهان سوم مطرح می­شود بین کسانی است که به اصطلاح مدرنیست تلقی می شوند و افرادی که مدرنیسم را زیر سوال می برند و به اصطلاح پست مدرنیسم شناخته می­شود.

مدرنیسم­ها به نحوی معتقد به مرحله­ای بودن تاریخ و گذار اجتناب ناپذیر ازمرحله جامعه سنتی به جامعه مدرن و یا جامعه فئودالی به جامعه بوژوازی بودند؛ به عبارت بهتر مدرنیسم­ها براین باور بودند که در جهان یک خط واحد پیشرفت  وجود دارد که در همه جا قابل تکرار شدن می­باشد.

کل مدرنیست ها استدلال می­کردند که ما در جهان شاهد یک راه پیشرفت بیشتر نمی­باشیم و آن راهی است که غرب طی کرده  است و عین آن هم در سایر کشورها تکرار خواهد شد . بنابراین می توان به نظریه­ای در خصوص توسعه­یافتتگی دست یافت که احکامش قابل تعمیم باشد و برای همه کشورها قابل تطبیق باشد. البته ریشه چنین نظریاتی به قرن نوزدهم بر می­گردد از آگوست کنت گرفته تا کارل مارکس همگی به نحوی معتقد به مرحله­ای بودن تاریخ و گذار اجتناب از مرحله سنتی به جامعه مدرن بودند.

پست مدرنیسم و توسعه­یافتگی:

بر طبق نظر مدرنیسم­ها باید منتظر فروپاشی جامعه سنتی در کشورهای جهان سوم بوده و شاهد افول مذهب و فرهنگ سنتی و غیره در این کشورها باشیم، اما به لحاظ عدم وقوع تحولات اجتماعی در کشورهای جهان سوم بر اساس الگوی مدرنیستی سایه­ای از شک و تردید میان نظریات مدرنیستی غرب پیدا شد و کسانی پیدا شدند که از رد و نفی پروژه مدرنیته صحبت کردند که بعضاً به عنوان پست مدرن خوانده می­شدند.

پست مدرنیستها استدلال می کردند که اساساً تفکیک جامعه مدرن از سنتی مخدوش است به این معنا که مدرنیستها ابتدا ویژگیهای جوامع غربی را به عنوان ویژگیهای جامعه مدرن در نظر می گیرند و بعداً هر چیزی را که عکس این ویژگیهاست به کشورهای جهان سوم نسبت می­دهند بدون اینکه تحقیق کنند اساساً این ویژگیها در کشورهای جهان سوم وجود دارد یا خیر. اصولاٌ پست مدرنیسم­ها معتقدند که تاریخ مراحل اجتناب ناپذیر ی ندارد، هیچ جبر تاریخی و هیچ قانونمندی کلی تاریخی در کار نیست که همه کشورها تابع آن باشند و بنابراین هیچگونه نظریه عمومی در خصوص توسعه­یافتگی نمی­توان عرضه کرد که ناظر و شامل تجربه همه کشورها بوده و بر اساس آن نظریه عمومی توسعه یابند. لذا به اعتقاد پست مدرنیسم­ها مفاهیمی مثل آزادی، حقوق بشر، دموکراسی و غیره مفاهیم کلی نیست بلکه برخاسته از یک تمدن بوده و تنها در متن آن تمدن معنا پیدا می­کند.

پس مشاجره عمده درخصوص توسعه­یافتگی کشورهای جهان سوم حول و حوش این دو نظریه عمده می­چرخد که آیا کشورهای جهان سوم که می­خواهند توسعه پیدا کنند  باید بر طبق الگوی مدرنیسم حرکت کنند که تنها یک راه پیشرفت وجود داشته است و آن هم راهی است که درغرب طی شده است و این کشورها هم ناچارند برای رسیدن به توسعه­یافتگی همان راه را طی کنند یا نه مانند پست مدرنیسم­ها براین باور باشند که تجربیات تاریخی در خصوص توسعه­یافتگی بی­نظیر است، بنابراین بگذاریم هر کشوری بر اساس تجربیات تاریخی و ریشه های اجتماعی و فرهنگی­اش مسیر خاص خودش را پیداکند.[3]

اصول و مبانی عقلی توسعه یافتگی :

اگر ما تاریخ کشورهای توسعه یافته را در غرب و جنوب شرق آسیا مورد بررسی قرار دهیم در می­یابیم که از لحاظ توسعه یافتگی قواعد و قوانین مشترکی میان تجربیات توسعه­یافتگی آنها وجود دارد در همه کشورهای توسعه­یافته چه درغرب و چه در جنوب شرق آسیا فردگرایی مثبت تشویق شده است، هر کشوری که به درجه­ای از توسعه یافتگی دست یافته است آموزش را مهمترین رکن اساسی برنامه­ریزی خود قرار داده است، آرامش اقتصادی در همه کشورهای توسعه­یافته موجود است، در همه کشورهای توسعه یافته نظام قانونی قدرتمند وجود دارد .

بنابراین از مجموعه اصولی مانند فردگرایی مثبت، نظام آموزشی پویا، آرامش اقتصادی نظام قانونی قدرتمند، می­توان به عنوان مخرج مشترک توسعه یافتگی یا اصول عقلی توسعه­یافتگی نام برد. اصول عقلی توسعه­یافتگی یا مخرج مشترک توسعه­یافتگی اصول ثابتی می­باشند که هر کشور توسعه­یافته صرف نظر از نظام ارزشی که بر آنها حاکم بوده است این اصول را در ساختارهای سیاسی- اقتصادی خود تطبیق نموده­اند. بنابراین هر جامعه ای که خواهان توسعه­یافتگی است نمی تواند با این اصول برخورد سلیقه­ای و ایدئو لوژیکی داشته باشد .

برای اینکه موضوع برای شما واضح، مثال می­زنیم. این که ما می گوییم توسعه یافتگی دارای اصول ثابتی است درست مانند این است که بگوییم مجموعه افرادی که از صحت و سلامتی برخوردارند اصول ثابتی را رعایت کرده­اند ، اما ممکن است رنگ چشم، وزن،جنسیت، پایگاه اجتماعی و خانوادگی آنها فرق کند. اما در مجموع اصول مشترکی را برای برخورداری از صحت و سلامتی رعایت کرده­اند. در مورد توسعه یافتگی هم به همین قسم است . یعنی مجموعه کشورهایی که به توسعه­یافتگی دست پیداکرده­اند، در مجموع اصول مشترکی در مورد رسیدن به توسعه­یافتگی بین آنها وجود دارد.

اگر ما مدرنیته را به عنوان تئوری توسعه یافتگی درغرب بدانیم، اگرچه مدرنیته در هر کدام از کشورهای غربی دارای سیر تاریخی خاص خود بوده است اما این مدرنیته دارای یک سلسله مبانی عام و مشترک نیز بوده است مانند فردگرایی( اومانیسم )، قانونگرایی، عقل­گرایی وغیره. حتی اگر ما وسیعتر به موضوع توسعه­یافتگی نگاه کنیم و آنرا معادل تمدن سازی بدانیم این اصول مشترک را می توان چه در تمدن یونان، تمدن اسلامی و در تمدن غربی مشاهده کرد. یعنی همه این تمدنها در درون فضایی عقلانی علم محور و توام بانقد و نوآوری شکل گرفتند .

بنابراین نتیجه ای که ما میخواهیم از بحث بگیریم این است که توسعه یافتگی دارای اصول و مبانی عقلی ثابتی است هر چند که الگوهای توسعه یافتگی که نتیجه عملکرد یک جامعه است ممکن است متفاوت باشد به عنوان مثال دو کشور آلمان و ژاپن هردو بر اساس شیوه سرمایه­داری اداره می­شوند،  اما این دو کشور در نحوه برخورد با انباشت سرمایه و درشیوه برخورد با تولید و فرهنگ اقتصادی دو رویه متفاوت دارند.

گفتیم که توسعه یافتگی دارای یک سلسله اصول و قواعد مشترک است در اینجا لازم است مروری بر برخی از این اصول و قواعد مشترک داشته باشیم:

1 فردگرائی مثبت باید تشویق شود: منظور از فردگرائی مثبت اهمیت دادن به انسانهاست تا  صاحب شخصیت، فکر و خلاقیت شوند. اگر انسانهای یک جامعه به تناسب امکاناتی که فضای فکری جامعه، نظام آموزشی و فرهنگ خانوادگی دراختیار آنها می­­گذارند به کشف استعدادها و ارتقاء کارکتر فردی و اجتماعی خود بپردازد طبیعی است که جامعه­ای که از این نوع انسانها تشکیل شده است جامعه­ای آگاه­تر ومتکی­تر به خود خواهد بود. بنابراین منظور ما از فرد گرایی مثبت این است که افراد با ارتقاء کارکتر فردی و اجتماعی خود، آگاهانه بامسائل سیاسی جامعه خود برخورد کنند .

2-آموزش باید مهمترین رکن برنامه ریزی جامعه باشد: تجربیات توسعه­یافتگی اندیشمندان را به این نتیجه رسانده  است که توسعه در افزایش سرمایه، تکنولوژی یاسطح درآمد و صادرات خلاصه نمی­شود بلکه مهمترین رکن توسعه مردم با فرهنگ آن کشور می­باشند. اساساً مهمترین تاثیر گذاری سقوط کمونیزم بر روی ادبیات توسعه­یافتگی تقویت این اندیشه بوده است که پایه و اساس توسعه یافتگی توسعه انسانی است .و بدون توسعه انسانی هر گونه توسعه­ای ناپایدار خواهد بود. به عنوان مثال شما اگر کشوری مانند آلمان را مشاهده می­کنید که با جغرافیا و منابع محدود توانسته است، سالانه بیش از چند صد میلیارد دالر تولید داشته باشد این مقدار تولید تنها به کارخانه­های آلمان منتهی نمی شود. بلکه نتیجه عملکرد مردم این کشور می­باشد که باعشق و علاقه کار می کنند .

3-آرامش اقتصادی وجود داشته باشد: نکته ای که در اینجا وجود دارد این است که بین توسعه اقتصادی و آرامش اقتصادی تفاوت وجود دارد . آرامش اقتصادی معنای صنعتی شدن و دست یابی به تکنولوژی پیشرفته نیست. آرامش اقتصادی به معنای برطرف نمودن حداقل نیازهای اولیه مردم است . زیرا افراد دور از مشکلات مالی و معیشتی بهتر می­اندیشد، بهتر فکر می­کنند و بهترآموزش می­بینند.

4-نظام قانونی قدرتمند وجود داشته باشد : اگر در یک جامعه نظام قانونی قوی وجود داشته باشد مردم باعشق وعلاقه به کار می پردازند زیرا اطمینان دارند که افراد شایسته تشویق شده و افراد فاسد مجازات می­شوند .

در پایان بعنوان جمع­بندی باید به دو نکته اشاره کرد:

اول اینکه شیوه دست یابی به این اصول جنبه منطقی و استقرایی دارد یعنی اینکه جوامع توسعه­یافته مستقل از اینکه چه نظام ارزشی برآنها حاکم بوده است این اصول را پذیرفته­اند. بنابراین از طریق مطالعه در مدلهای توسعه­یافتگی می­توان موارد دیگری را نیز به عنوان اصول ثابت یا مخرج مشترک توسعه­یافتگی اضافه کرد، به عبارت بهتر تعداد این اصول ثابت توسعه یافتگی قابل افزایش می­باشد.

 دوم آنکه در مورد کاربردی این اصول، یعنی تقدم و تاخر و اولویت  این اصول،  باید بگوییم که تقدم و تاخر این اصول تابع وضعیت فرهنگی، اجتماعی و سیاسی  یک جامعه است[4] .

محور دوم :بررسی مشکلات جهان سوم از منظر سطح تحلیل خرد

مقدمه:

ما در محور اول مفاهیم اساسی بحث یعنی جهان سوم و توسعه یافتگی را مورد بررسی و نقد قرار دادیم. در محور دوم ما مشکلات ساختاری جهان سوم را از منظر سطح تحلیل خرد مورد بحث و بررسی قرار می دهیم. اولین مشکلی را که در این راستا بحث را با آن آغاز خواهیم کرد بررسی ویژگیها و ماهیت دولت درجهان سوم است .

چرا بحث دولت را در آغاز مشکلات جهان سوم آورده­ایم :

قبل از آنکه به بحث اساسی یعنی بررسی ویژگیها و ماهیت دولت در جهان سوم بپردازیم لازم است به این موضوع پرداخته شود که چرا ما سر آغاز بحث در خصوص موانع توسعه یافتگی در جهان سوم را با دولت آغاز کردیم. اساسا چه رابطه­ای بین دولت و توسعه­یافتگی و جود دارد و جایگاه دولت در توسعه­یافتگی کدام است .

اگر با رویکرد عملی و پراگماتیک به موضوع توسعه یافتگی نگاه کنیم، متوجه خواهیم شد که در پشت هر جامعه توسعه­یافته­ای یک مجری و محرکه قدرتمندی قابل ملاحظه است. در تاریخ توسعه یافتگی این مجری و محرکه یا بخش خصوصی بوده که دولت در کنار آن به عنوان ناظر عمل کرده و با هم فرایند توسعه را طی کرده­اند و این راهی بوده است که در کشورهایی مانند فرانسه، انگلستان وآمریکا طی شده است. در این کشورها طبقه جدید با پایگاه اقتصادی مستقل به نام طبقه متوسط پیدا شد و موفق شد با توسل به خشونت انقلابی جامعه را به سوی توسعه­یافتگی حرکت دهد .

مجری یا محرکه دیگر در تاریخ توسعه یافتگی دولت بوده است که دست بخش خصوصی را گرفته تا با یکدیگر فرآیند توسعه را طی کنند،این راهی بوده است که در برخی از کشورهای جهان سوم، مثل کره­جنوبی، سنگاپور و مالزی طی شده است .

خارج از این دو مجری و محرکه توسعه­یافتگی مجری و محرکه سومی نداشته است . بنابراین دولت یا مجری توسعه­یافتگی بوده است یا به عنوان یک نیروی کمکی در کنار بخش خصوصی  به توسعه­یافتگی کمک کرده است.

حال باتوجه به اینکه توسعه یک فرایند تدریجی است اگر نهاد دولت با توجه به اینکه صاحب اقتدار و مشروعیت کلان است، جامعه را به سمت توسعه سوق دهد موانع خرافی  و دیگر موانع اجتماعی نمی­تواند جلوی توسعه را بگیرند . حتی پس از مدتی همسو با روند توسعه می­شوند .به عبارت دیگر اگر شما تاریخ توسعه­یافتگی ژاپن را مطالعه کنید ملاحظه می­کنید جریانی که در دهه 1870 در بخش شهری کشور ژاپن برای توسعه و نوسازی این کشور شروع شد در اوایل قرن بیستم نزدیک به مدت 40 سال توانست کل این کشور را در برگیرد. این امر با توجه به مساحت و جمعیت کشور چین یک قرن طول کشیده است . هند بامشکل خرفه پرستی روبروست،اما آنها در استراتژی ملی توسعه­یافتگی خود، بخشی از جامعه را در نظر گرفته­اند. هندی ها در واقع می خواهند با چنین کاری یک محرکه یا مجری قوی ایجاد کنند تا به تدریج کل جامعه را به سوی توسعه به پیش ببرند .

نکته­ای که ما می­خواهیم بر روی آن تاکید کنیم این است که توسعه یافتگی مجری و محرکه قوی می­خواهد، جایی و در بخشی از جامعه باید تصمیم قاطع در خصوص توسعه یافتگی بگیرد و این محرکه و مجری نخبگان دولت بوده است. این یک بحث تاریخی و مصداقی است . می­توان مصادیق دیگری را نیز به آن اضافه کرد.[5]

پس از آنکه نقش و جایگاه دولت در توسعه یافتگی مشخص شد، مباحثمان را راجع به  دولت در جهان سوم  به دو بخش تقسیم کرده­ایم :

بخش اول: اختصاص دارد  به مهمترین مباحث تئوریک و نظری در باب دولت و سیاست در جهان سوم

بخش دوم: در قالب و عنوان جایگاه برداشتهای مشترک نخبگان در توسعه­یافتگی تلاش می­کنم نقش و اهمیت دولت را در اجرای توسعه یافتگی نشان دهیم .

 در بخش اول یعنی مباحث تئوریک و نظری در باب دولت و سیاست در جها ن سوم رویکرد ما نسبت به دولت در جهان سوم رویکرد شناخت شناسانه است. یعنی با بررسی برخی از مهمترین مباحث تئوریک درمورد ویژگیهای دولت و سیاست در جهان سوم، تلاش می­کنیم شناخت نسبتاً دقیق و صحیح از دولت و سیاست در جهان سوم بدست آوریم .

در بخش دوم که در قالب جایگاه برداشتهای مشترک نخبگان در توسعه­یافتگی بحث می­کنیم، اساساً رویکرد ما نسبت به دولت عملگرایانه است. یعنی پس از آنکه شناخت نسبی نسبت به دولت در جهان سوم بدست آوردیم نوبت به این می­رسد که دولت در جهان سوم چگونه می­تواند ازلحاظ عملی و پراگماتیک باعث توسعه­یافتگی گردد. در حقیقت بخش اول، مقدمه بخش دوم است .

مباحث تئوریک و نظری در باب دولت و سیاست د رجهان سوم

توجه به ویژگیهای دولت و سیاست در جوامع جهان سوم سابقه­ای طولانی­تر از پیدایش و رواج اصطلاح جهان سوم دارد. از چند قرن پیش صاحب نظران به تفاوت بین دولتهای غربی و دولتهای شرقی توجه داشته­اند. از این منظر است که می­توان گفت توجه به ویژگیهای دولت و سیاست در جوامع جهان سوم سابقه­ای طولانی­تر از پیدایش و رواج اصطلاح جهان سوم دارد .

مباحث تئوریک و نظری در خصوص دولت و سیاست در جهان سوم را می­توان به دو دسته تقسیم کرد: اول نظریاتی که در مورد دولت و سیاست در جهان سوم به عنوان یک موضوع و متغییر مستقل بحث نکرده­اند، بلکه در کنار سایر مباحث­شان  اشاره ای هم به مبحث دولت و سیاست در جهان سوم داشته­اند.

دوم صاحبنظران و محققانی که در مورد دولت و سیاست در جهان سوم به عنوان یک موضوع مطالعاتی مستقل توجه داشته­اند.

نظریاتی که درمورد دولت وسیاست در جهان سوم به عنوان یک موضوع و متغییر مستقل بحث نکره اند:

 نظریات متفکران کلاسیک :

کارل مارکس:

چون نظریات کارل مارکس در خصوص ویژگیهای دولت وسیاست در ملل شرقی در چهارچوب نظرات کلی وی در باب تحول و پیشرفت جوامع معنا پیدا می­کند، ما در ابتدا اشاره­ای به چهار چوب فکری مارکس می­کنیم، سپس با توجه به این چهار چوب فکری، ویژگیهای دولت و سیاست را در جوامع شرقی از دیدگاه مارکس توضیح می­دهیم.

کارل مارکس از جمله متفکران مدرن است که در خصوص چگونگی توسعه­یافتگی جوامع دیدگاه خطی دارد. منظور از دیدگاه خطی در مورد توسعه­یافتگی آن است که تنها یک راه پیشرفت و توسعه وجود دارد و آن هم راهی است که در جوامع غربی طی شده است. بنابراین سایر جوامع هم برای رسیدن به توسعه یافتگی الزاماً باید همین مسیر و راه را طی کنند .

مارکس بر این اعتقاد بود که اگر ما به تاریخ تحول غرب نگاه کنیم مراحل اشتراک اولیه، برده داری، فئودالیزم، سرمایه داری و سوسالیزم(کمونیزم) قابل تشخیص است.

به اعتقاد مارکس تحول در این مراحل تاریخی، نتیجه تغییر شیوه تولید است. منظور مارکس از شیوه تولید چگونگی تولید اقتصادی است. این شیوه تولید ممکن است جنبه فردی یا اجتماعی داشته باشد. مثلاً در کشاورزی وقتی یک نفر به تنهایی همه کارها را از اول تا آخر خودش انجام می­دهد این یک شیوه تولید فردی ست .

در عصر جدید با پیشرفت صنعت، شیوه تولید یعنی چگونگی تولید به کلی عوض شده است و دیگر اصلاً شیوه تولید فردی هیچ معنا ندارد. یک کارخانه وقتی بخواهد تولیدکند احتیاج به افراد مختلف دارد. احتیاج به چندین نفر اینجینر، کارگر و  سکرتر دارد، این خودش  یک شیوه تولید جمعی است .

مارکس بر اساس همین مفهوم شیوه تولید به بیان  تفاوت ویژگیهای دولت وسیاست در جوامع شرقی و غربی پرداخته است. و در این راستا از شیوه تولید آسیایی نام می­برد. منظور مارکس از شیوه تولید آسیایی آن است که در جوامع شرقی به علت کمبود آب،  زمینهای شرقی مستلزم آبیاری مصنوعی می­باشد و به دلیل ناتوانی اجتماعات دهقانی در امر ایجاد کانال­های آبیاری و آب بندها(سیستم آبیاری مصنوعی) دولت در امر تولید و مالکیت خصوصی دخالت کرده است. به اعتقاد مارکس چون دولت در جوامع شرقی در موضوع مالکیت خصوصی دخالت می­کند طبقه مستقل زمین­دار در جوامع شرقی بوجود نیامده است. به دلیل عدم وجود طبقه مستقل زمین­دار، جوامع شرقی به مرحله سرمایه داری منتقل نشده­اند. بنابراین مارکس بر باور است که در جوامع شرقی به علت دخالت دولت در مالکیت خصوصی فاقد تضاد طبقاتی است و علت استبداد موجود درجوامع شرقی را هم باید در همین نکته جستجو کرد.[6]

ماکس وبر:

سوال اساسی ماکس وبر این است که چرا سرمایه­داری، عقلانیت و نظام قانونی تنها در غرب آنهم در مناطق پروتستان نشین پیدا شد . این سوال برای وبر از این تجربه تاریخی بر می­خیزد که اغلب سرمایه­داران غرب، پروتستان نشین بوده­اند .

به نظر وبر ویژگیهای اقتصادی مذهب پروتستان علت رواج سرمایه­داری در مناطق پروتستان نشین بوده است. وبر در پاسخ به سوال فوق، یعنی علل رشد سرمایه داری در مناطق پروتستان­نشین بر دو عامل تاکیددارد: اول اخلاق اقتصادی مذاهب و دوم نوع نظام سیاسی. با توجه به بحثمان تنها به تشریح نقش نوع نظام سیاسی در پیدایش نظام سرمایه­داری و نظام قانونی می­پردازیم[7].

وبر بر اساس همین مفهوم عقلانی شدن سیاست و دولت در جوامع غربی است که به تشریح ویژگیهای دولت و سیاست در جوامع غربی و شرقی می­پردازد. به اعتقاد وبر  نظام سیاسی در غرب عقلانی ولی در جوامع شرقی نظام سیاسی پاتریمونیال است .

منظور وبر از عقلانی شدن سیاست و دولت در اروپای غربی این است که قدرت سیاسی به میزان زیادی از دست رهبران سنتی مثل پادشاهان در اروپای غربی خارج شده است و در اختیار نظام بوروکراسی و به معنای عام آن دیوانسالاری قرا گرفته است. این دیوانسالاری که وبر از آن بعنوان نماد عقلانیت نام  می­برد از خصوصیات خاص دولت در جوامع غربی نیست بلکه در امپراطوریهای روم، چین و مصر نیز  نظام دیوانسالاری وجود داشته است. منتها از نظر وبر دیوانسالاری در دولتهای غربی دارای ویژگی خاصی است که درجوامع شرقی این ویژگی وجود ندارد . وبر بر این باور است که پیدایش گروهها و طبقات مستقل پیشه­وران و تجار در درون شهرهای اروپای غربی به لحاظ اینکه هیچ گونه وابستگی مالی و اقتصادی به پادشاهان نداشتند، پادشاهان اروپایی را مجبور کرد که به خاطر جلب کمکهای اقتصادی این طبقه مهم اقتصادی در استخدام کارمندان اداری و افراد ارتش بر اساس ضوابط و شایستگی عمل کنند و هم چنین عزل ونصب افراد در دولتهای غربی براساس قاعده وقانون صورت گیرد.

نظام سیاسی پاتریمونیال درجوامع شرقی :

در مقابل نظام سیاسی عقلانی در غرب وبر از نظام سیاسی پاتریمونیال یا پدرسالارانه در جوامع شرقی یاد می­کند. حال منظور وبر از نظام سیاسی پاتریمونیال در جوامع شرقی این است که تمام منابع اقتصادی به شخص سلطان تعلق داشته است و شخص سلطان  از طریق بذل و بخشش این منابع در میان افراد و ارتش حمایت آنهارا جلب می­نموده است. در نظام سیاسی پاتریمونیال که وبر از آن یادمی کند شخص سلطان کارمندان اداری و افراد ارتش را نه براساس صلاحیت وشایستگی بلکه بر اساس وفاداری انتخاب می­کند. به اعتقاد وبر هیچ معیار و ضابطه کلی درخصوص تشویق و تنبیه افراد و کارمندان نظام بوروکراسی در جوامع شرقی وجود نداشته است و  یک لحظه غضب شاه ممکن است تمام داراییها و هر آنچه را که یک کارمند بلند مرتبه و یا پایین مرتبه بدست آورده است در یک لحظه از اوبگیرد.[8]

مباحث نظریه پردازان نوسازی درباره ویژگیهای دولت وسیاست در جهان سوم :

ما قبلاً در خصوص مکتب نوسازی اشاره کردیم که مکتب نوسازی جوامع را به دو دسته مدرن و سنتی تقسیم می­کنند و برای جوامع جهان سوم خصوصیات سنتی مانند عاطفه­گرایی، جمع­گرایی، انتساب و تداخل کارکردها بر می­شمرند. مکتب نوسازی از همین شیوه برای برشمردن ویژگیهای دولت و سیاست در جهان سوم استفاده می­کند به این معنا که یک سلسله ویژگیها و خصوصیات را به عنوان ویژگیها و خصوصیات سیاست و دولت در جوامع مدرن بر می­شمرند و یک سلسله دیگر از خصوصیات و ویژگیها را به عنوان خصوصیات و ویژگیهای سیاست و دولت در جوامع جهان سوم ذکر می­کنند.

با این مقدمه به بررسی آراء دوتن از صاحب نظرانی مکتب می پردازیم.

دانیل لرنر:

اساساً فرض لرنر در خصوص توسعه ونوسازی یک فرض وبری است به این معنا که به اعتقاد لرنر به دنبال نوسازی فکری و روانی است که نوسازی اقتصادی اتفاق خواهد افتاد.

خلاصه عصاره بحث لرنر در خصوص نوسازی آن است که بواسطه گسترش و نشر عناصر فرهنگی کشورهای غربی در کشورهای جهان سوم، می­توان این کشورها را به سمت نوسازی و تجدد حرکت داد. به نظر لرنر این عناصر و مکانیسم های فرهنگی که حاصل نوسازی می­باشند از لحاظ روانی و ذهنی انسانها را آماده پذیرش عناصر تجدد می­نمایند .

به نظر لرنر این عناصر و متغییرهایی که در ظهور آمادگی ذهنی و روانی انسانها برای نو شدن موثر می­باشند عبارتند از: گسترش سواد و ارتقای تحصیلات عالی ،دسترسی به رسانه های گروهی، شهرنشینی و مشارکت سیاسی.گزینش این عناصر و متغییرها برای لرنر امری ذهنی و دلبخواهانه نبوده است. یعنی انتخاب وگزینش این متغییرها  در اندیشه لرنر ناشی از مطالعه و تحقیق میدانی و متمرکز وی در شش کشور خاورمیانه شامل ترکیه، لبنان، ایران، مصر، سوریه و اردن بوده است.

لرنر با مطالعه میدانی که در این شش کشور خاورمیانه و بویژه در ترکیه متوجه این واقعیت می شود که همراه با ورود خدمات شهری به جوامع روستایی خدماتی مانند آب نعل کشی، مدرسه، سیستم حمل ونقل عموی و غره به تدریج  باورها و نگرشهای مردم  نیز تغییر کرده و ازلحاظ ذهنی آماده پذیرش افکار نو شده اند.

لونربرای سنجش ارتباط بین متغییرهای میزان سواد، برخورداری از وسایل ارتباط  جمعی و شهر گرایی با آمادگی ذهنی و روانی افراد برای پذیرش افکار و عناصر نو، "مفهوم  شخصیت انتقالی" را مطرح می­کند به این معنا که آیا شخص این توانایی را در خود می­بیند که خود را جای دیگران قرار دهد یا خیر و از طریق پرسشهای مربوط به شخصیت انتقالی به دنبال سنجش ارتباط میان متغییرهای سواد،برخورداری از  رسانه­های جمعی و شهرنشینی با آمادگی ذهنی و روانی افراد برای پذیرش افکار متجدد می باشد.

به عنوان مثال لرنر از یک کشاورز روستایی در ترکیه این سوال را می­کند که اگر شما رئیس جمهور ترکیه شوی چکار انجام خواهی داد. روستایی گیج و مبهوت مانده و هیچ جوابی در مقابل این پرسش ندارد و در واقع هیچ نوع آمادگی روانی برای پذیرش موقعیت جدید را ندارد.

ولی وقتی وی  همین سوال را از یک فرد که با شهر ارتباط دارد یاشهری است می­پرسد  او در جواب می­گوید که من جاده می­کشم وضعیت آب را درست می­کنم و غیره . بر این اساس استدلال  لرنر این است که اگر به آن روستایی که در مقابل سوال مطرح شده، هیچ جوابی نداشته است دقت کنید، متوجه خواهید شد که فرد مذکور بیسواد است، از خدمات شهری برخوردار نبوده و همچنین با رسانه­های گروهی نیز آشنایی ندارد. در حالیکه اگر به فرد شهری که به سوال شما جواب مثبت می­دهد، دقت شود وی از سواد، خدمات شهری و رسانه­های گروهی برخوردار است. بنابراین فرد نوگرا در اندیشه لرنر فردی است که برخوردار از سواد، شهرنشینی، وسایل ارتباط جمعی و دارای شخصیت انتقالی بوده وآمادگی پذیرش موقعیت جدید را دارد. به عبارت بهتر فرد نوگرا  فردی است که بالاترین میزان پذیرش افکار و موقعیت­های جدید را دارد . در حالیکه فرد سنتی فاقد متغییرهای مذکور بوده و  پایین­ترین آمادگی پذیرش افکار جدید را دارد.

بنابراین به اعتقاد لرنر می­توان با وارد نمودن عناصری از بیرون، جامعه سنتی را از لحاظ روانی آماده پذیرش افکار مدرن کرد.[9]

ساموئل هانتینگتون :

مباحث هانتینگتون درباره سیاست و دولت در جهان سوم یک چرخش اساسی در مباحث نظریه پردازان مکتب نوسازی می­باشد . به این معنا که تا قبل ا ز هانتینگتون فرض اساسی نظریه پردازان مکتب نوسازی این بود که نوسازی و توسعه اقتصادی به نوسازی و توسعه سیاسی منتهی می شود. هانتینگتون برای نخستین بار استدلال کرد که توسعه ونوسازی اقتصادی الزاماً به توسعه سیاسی نمی انجامد.

خلاصه و عصاره بحث هانتینگتون این است که توسعه و نوسازی سیاسی و اقتصادی در کشورهای جهان سوم بیش از انکه به پیشرفت و نوسازی این کشورها کمک کند باعث ایجاد بی­ثباتی سیاسی و ایجاد ناامنی در این کشورها شده است. وی در این خصوص که توسعه و نوسازی سیاسی و اقتصادی درکشورهای جهان سوم به بی ثباتی انجامیده است به آمار و ارقامی اشاره دارد مبنی براینکه بین سالهای  1958 تا1965 به طور متوسط در هر سال در بیش از 40 کشور جهان سوم در مناطق مختلف جهان، شامل امریکا، آفریقا و آسیا شورش،کودتا و جنگهای داخلی اتفاق افتاده است. بنابراین نتیجه­ای که می­گیرد این است که نوسازی درکشورهای جهان سوم به بی­ثباتی انجامیده است.             .

استدلال هانتینگتون درمورد اینکه چرا توسعه و نوسازی سیاسی واقتصادی دراین کشورها به بی­ثباتی انجامیده است به دو فرضیه اشاره دارد:

استدلال اول هانتینگتون فرضیه شکاف است به این معنا که متغییرهایی مانند شهرنشینی، گسترش سواد وتحصیلات عالی وگسترش رسانه های گروهی که باعث تغییردر نگرش­ها و باورهای مردمان کشورهای جهان سوم می­شود می­تواند باعث بالارفتن سطح انتظارات و توقعات کشورهای جهان سوم نیز شود . به عنوان مثال هانتینگتون اشاره می­کند به این موضوع که متغییرهای مذکور باعث می­شود که مردمان کشورهای جهان سوم دیگر توزیع نابرابر درآمدها را نپذیرند یا فارغ التحصیلان دانشگاهی که به خاطرعدم تناسب میان نیازهای جامعه و رشته تحصیلی­شان بیکارمانده­اند، خواهان ایجاد اشتغال شوند.

حال بحث اساسی هانتینگتون این است که تغییر باورها و ارزشها درکشورهای جهان سوم باعث می­شودکه این مردمان این کشورها برای تحقق خواسته­ها و آرزوهایشان به مشارکت سیاسی روی بیاورند. در صورتیکه در این کشورها مجرای ونهادهای سیاسی قانونی جهت محقق نمودن خواسته­هایشان وجود نداشته باشد این مشارکت سیاسی ممکن است به بی­ثباتی منتهی شود. به عبارت بهتر هانتینگتون بر این باوراست که تغییر فکرها و باورها باعث شده ست که مردم این کشورها خواهان افزایش مشارکت سیاسی برای تحقق خواسته هایشان شوند، در حالیکه نهادهای سیاسی دچارعقب ماندگی و واپسماندگی است یعنی مجرای و نهادهای سیاسی قانونی برای اینکه شهروندان کشورهای سیاسی از طریق آنها به تحقیق خواسته هایشان بپردازند وجودندارد. به عبارت دیگر شکافی فی مابین تغییر نگرشها و باورها و واپسماندگی نهادهای سیاسی دراین کشورها وجود داردکه منتهی به بی ثباتی سیاسی دراین کشورها می­شود .

استدلال دیگر هانتینگتون در مورد اینکه چرا توسعه ونوسازی در کشورهای جهان سوم به بی­ثباتی انجامیده است این است که سیاست های نوسازی اقتصادی درست است که در بلند مدث باعث توزیع برابرانه درآمدها در کشورهای جهان سوم می­شود اما در کوتاه مدت سیاست توسعه و نوسازی اقتصادی همراه باتورم است. تورم به این معناست که قیمت کالاها سریع تر از نرخ دستمزدها افزایش می­یابد. بنابراین تورم باعث توزیع ناعادلانه درآمدها می­شود .یعنی در حالیکه توسعه ونوسازی اقتصادی در کوتاه مدت توزیع ناعادلانه درآمدها افزایش می­دهد، تغییر نگرش­ها و باورها مشروعیت این نابرابری درآمدها را کاهش می­دهد و این دوجنبه نوسازی دست به هم می­دهند و باعث بی­ثباتی درکشورهای جهان سوم می شوند[10].


[1] -لازم به ذکر است که طرح مساله  مذکور از کتاب اصول روابط ­بین الملل سید حسین سیف­زاده اقتباس شده است. برای مطالعه بیشتر در این زمینه رجوع نماید به : سید حسین سیف­زاده، اصول روابط­بین­الملل(الف و ب)، (تهران: نشیر سفیر، چاپ پنجم، 1385)، ص31.

[2] - برای مطالعه بیشتر در مورد اصطلاحات مربوط به کشورهای جهان سوم مراجعه کنید به : احمد ساعی، مسائل سیاسی-اقتصادی کشورهای جهان سوم،(تهران: نشر سمت، چاپ هشتم، 1385)، صص1-40.

[3] -حسین بشیریه، عقل در سیاست، (تهران:نشر نگاه معاصر، چاپ دوم، 1382)، صص775-779.

[4] - برای مطالعه بیشتر مراجعه کنید به : محمود سریع القلم، عقل و توسعه­یافتگی، (تهران: نشر سفیر، 1384)، صص36-56.

[5] - محمود سریع القلم، توسعه، جهان سوم و نظام بین الملل،( تهران: نشر سفیر،چاپ سوم،1375)، صص134-136.

[6] - احمد ساعی، مسائل سیاسی-اقتصادی کشورهای جهان سوم،(تهران: نشر سمت، چاپ هشتم، 1385)، ص.190

[7] - برای مطالعه بیشتر در خصوص نقش اخلاق اقتصادی مذاهب در پیدایش نظام سرمایه داری حسین بشیریه، عقل در سیاست، (تهران:نشر نگاه معاصر، چاپ دوم، 1382)،صص455-500.

[8] -ساعی، همان، صص191-192.

[9] -مصطفی ازکیا و غلامرضا غفاری، جامعه شناسی توسعه،(تهران: انتشارات کیهان، چاپ ششم،1386)،صص206-212.

[10] -ساموئل هانتینگتون، سامان سیاسی در جوامع دستخوش دگرگونی، ترجمه محسن ثلاثی،(تهران: نشر علم،چاپ چهارم،1386)،صص83-90.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط احمد هجرت عاصم  |